تاج السلطنه
35
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )
اعلان تئاتر داده شد و غوغاى غريبى برپا شد . خيلى همگى ازين قصه خوشحال بودند كه اشتغال جديدى به اضافهى مشغوليتهاى ديگر براى آنها ترتيب داده شده است . هر روز عصر ، من داشتم پنج بليط مجانى كه داماد براى عروس مىفرستاد . و من هم اغلب شبها را به هزار زحمت و مشقت ، از مادرم اجازه گرفته ، مىرفتم . و اغلب شبها را هم اجازه نمىداد و بليطها را به مردم مىبخشيدم . صبح كه من از خواب بيدار مىشدم ، اول چيزى كه بالاى سر خود مىديدم ، ظرفهاى چينى اعلا پر از اقسام گلها ، كه هر روز به رنگ و بوى تازه و طراوت بىاندازه به من فرستاده مىشد . و اغلب كاغذهاى خيلى مختصر كوچك كه داماد به عروس نوشته ، و با يك هل و گل قشنگى توأم شده . عبارت كاغذ خيلى ساده [ و ] مؤدب . ليكن ، جوابى ابدا از طرف . . . « 20 » و باز به همان پيغام قناعت مىشد . پنج شش ماه به همين قسم گذشت ؛ و به هر وسيلهاى بود ، اين پسر بيچاره متوسل ، و ابدا نتوانست كلمه [ اى ] با من متكلم شود . و من هم ابدا ازين عوالم هيچ حس نمىكردم ، و نمىفهميدم مقصود چيست ؛ و بجز عروسك [ و ] عروسكبازى چيز ديگرى ملتفت نبودم . تا اينكه يكى از شبهاى بهار كه تقريبا هوا يك قدرى گرم و ملايم بود ، ديوانخانه قرق و براى گردش به حضور رفتم . امشب دستهى « عبدى جان » را خبر كرده بودند ، كه بيايند حرمخانه تماشا كنند . البته شما « عبدى » را خوب به خاطر داريد ؛ ليكن ، من هم شرحى از شمايل و چهرهى او به شما مىنويسم . اين پسركى بود دوازده سيزده ساله ، با چشمهاى سياه درشت مخمور و بىاندازه خوشگل ، خوش حالت . چهرهى سبز و قشنگ ، با لبهاى گلگون و زلفهاى انبوه سياهى داشت . و اين پسر در تمام شهر معروف و هزاران عاشق دلباخته داشت . ليكن ، رقاص بود و براى اينكه محبوب شخص واقع بشود ، قابل نبود . در اول شب ، تقريبا يك از شب گذشته ، حسب المعمول پدرم به « اتاق خوردنگاه » رفت ؛ و در موقعى كه او به « اتاق خوردنگاه » مىرفت ، تمام خانمها هم براى شام به منازل خود رفته ، تقريبا سرشب شام مىخوردند و بعد به حضور مىآمدند . و اين شب و گردش و ساز و آواز كه هر شب بالاتر از انواع اقسام مختلف بود ، از دو ساعتى سه ساعتى شب شروع و تقريبا هفت هشت شب تمام مىشد . و اين شب من از مادرم اجازه گرفتم كه با دده ، ننه ، دايه ، زنپدر خود شام را در باغ صرف كرده ، به منزل بروم ؛ و او هم اجازه داد . دست زنپدر خود را گرفته ، در كنار استخر « 21 » بزرگى كه به انواع اقسام چراغها مزين و روشن بود نشسته ؛ از شام پدرم يكى از كنيزها آورده ، قدرى خورديم . و بعد براى تفرج و گردش حركت كرده ، خيابانهاى عريض طولانى را گرفته ، مشغول تفريح شديم . همراهان ما در همان نقطه كه نشسته بوديم ، مشغول شام خوردن و صحبت كردن شدند .
--> ( 20 ) - يك كلمه خوانده نشد . ( 21 ) - اصل : استرخ .